تبليغاتX
((مهدی گمشده...)) - رقص مرگ....

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


 

                         

 

شب از نيمه گذشته بود كه از خواب پريد ،صورتش غرق

 

عرق بود و چشمهاي وحشت زدش به قرص ماه بالاي سرش

 

خيره شده بودن. از لابه لاي در و پنجره هاي خرابه ،باد با يه

 

صداي زوزه ي هولناك وارد مي شد و دور سرش مي چرخيد

 

و از سمت ديگه خارج مي شد.

 

انگار كه داشت با ماه حرف ميزد!همونطور كه به وسط

 

آسمون زل زده بود ،به كمك دستاش از جاش بلند شد.

 

دستاش ، پاهاش ،تمام وجودش مي لرزيد...

 

چشمشهاش رو بست و با همون حال خرابش شروع كرد به

 

چرخيدن...!

 

مي چرخيد ، به دور خودش ،به دور ماه ،به دور جنازه ها !

 

مي رقصيد ! براي خودش براي ماه !براي جنازه ها!

 

نفهميدم با كدوم صدا اوج گرفت؟! سرعت چرخشش با دست

 

های باز به حدي رسيده بود كه متوجه پا گذاشتن روي خرده

 

شيشه ها و خرت و پرت هاي كف خرابه نمي شد!

 

زمين خيس شده بود و سرخ! درست مثل چشماش ، درست

 

مثل تاولهاي نقطه نقطه بدنش!

 

اونقدر چرخيد و رقصيد وفرياد زد كه عالم رو سرش خراب

 

شد و به صورت روي زمين افتاد. درست مثل افتادن بمب

 

هاي چند ساعت پيش روي ده ، اونم با يه صداي سوت

 

وحشتناك!درست مثل افتادن ستارش ،در حالي كه عروسكش

 

رو با تموم قدرت بغل كرده بود.

 

خون گرم بينيش با لخته هاي خون گوشه لبش پيوند خوردن وبه

 

زمين ملحق شدن. درست مثل روحش كه به ماه !

 

شب از نيمه گذشته بود كه براي هميشه خوابش برد!

+ نوشته شده در 0:32 AM نویسنده مهدی |