تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


 

                              

يك ساحل ...يك دريا... يك سنگ...

 

آنقدر با قدرت پرتاب مي كند ، كه بعد از ده ها بار برخورد با سطح آب در اعماق تاريك

 

آب فرو مي رود.

 

يك ساحل ...يك دريا... يك قايق...

 

قايق با سر نشينش به سمت غروب خورشيد حركت مي كند.

 

يك غروب... يك دريا ... يك دسته  پول

 

همزمان با فريادي بلند، تمام اسكناس ها بر سطح آب شناور مي شوند.

 

يك غروب... يك در يا ...يك مرد...

 

وزنه ي سنگين كف قايق را با زحمت بلند كرده و به داخل دريا پرتاب ميكند.

 

يك دريا... يك قايق ...صدها حباب...

 

قايق خاليست و صدها حباب از اعماق دريا به بالا پرواز ميكنند.

 

يك دريا... يك موج ...يك شب سرد...

 

هوا سرد است...سرد!!!

+ نوشته شده در 11:31 PM نویسنده مهدی |


 

 

صداي گوينده ي مترو:((ايستگاه بعدي شهيد مفتح ))

 

با حركت مترو، نور تونل جلوي چشمام ميرقصيد ولي اصلا برام جالب نبود .مثل

 

اينكه اين سفر يه رويا ي شوم بيش نبود كه من نا خواسته به طرف اون پرتاب شده

 

بودم.

 

ضربان قلبم به قدري شديد شده بود كه تك تك ضربه هايي رو كه به قفسه سينم ميزد 

 

رو احساس ميكردم.دستام از شدت اضطراب مثل يخ،سرد و بي حس شده بود و پاهام

 

كم كم شروع كرده بودن به لرزيدن.تموم فكر و ذهنم شده بود اولين نگاهش ،اولين

 

حرفش،اولين شوخي كه باهام می کنه.

 

صداي گوينده ي مترو)):شهيد مفتح ))

 

از پله هاي مترو كه بالا مي آمدم تك تك حركات دوست داشتنيش تو ذهنم مرورمي

 

 شد.از بوسيدن بچه ها كه بيشتر شبيه ليسيدن بود تا دلسوزي هاش كه هميشه يا با يه

 

لبخند همراه بود يا يه اخم زيبا.همه وهمه رو مثل يه فيلم از جلوي چشمام

 

عبورميدادم و اميد وار بودم كه اين فيلم بارها و بارها تو زندگيم به طور واقعي تكرار

 

بشه.ولي يكدفعه چهره زرد رنگ آخرين ديدارش تمام ذهنمو بهم ريخت بطوري كه از

 

ترس يه لحظه سر جام ايستادم.

 

از يه طرف جرات ديدنشو نداشتم از طرف ديگه شوق ديدن دوبارش به پاهام قدرت

 

ميداد. از مترو كه بيرون اومدم و به آسمون نگاه كردم اونقدر هواي آلوده بالاي سرم

 

رو گرفته بود كه چهره آسمون مثل يه خفاش شوم كه بالاي سرم پرواز  كنه، شده بود.

 

بعد از يك ربع خودم رو با چند تا كمپوت و آدرسي كه تو دستم بود و مثل دستام مي

 

لرزيد ،جلوي يه ساختمون چند طبقه بزرگ ديدم و اين بار

 

صداي اطلاعات ساختمون:(( آقاي دكتر محمدي به بخش اورژانس ... آقاي دكتر.....))

 

شوق ديدنش بر اضطرابم غلبه كرده بود بطوري كه متوجه نشده بودم كه دارم كجا

 

ميرم!!

 

صداي نگهبان:(( آقا ...آقا...كجا با اين عجله؟!))

 

تازه فهميدم كه هنوز اجازه ندارم كه ببينمش و بايد صبر كنم...صبر...كلمه اي كه

 

تحملش هميشه برام سخت بوده...

 

بعد از صحبت با نگهباني و پذيرش، بهم اجازه داده شد كه براي 20 دقيقه و فقط 20

 

دقيقه به ديدنش برم  .آخه اين انصافه !!خواستم داد بزنم ونا را حتي مو از اين

 

حرفشون ابراز كنم  ولي ترسيدم ،آره ترسيدم .از اينكه همين وقت كم رو هم ازم

 

بگيرن!

 

فشار دكمه شماره 3 همزمان شد با پخش موزيكي ملايم در داخل آسانسور. 98، 101،99....

ولي من دنبال 103 مي گشتم اتاقي كه توش يه مهربون خوابيده بود.بالاخره پيداش

 

كردم.به اتاق كه وارد شدم دور هر تختي پرده هايي سراسري زده بودن و به سختي

 

مي شد تشخيص بدي كه كي، رو كدوم تخت خوابيده، صداي سرفه هايي آشنا  منو

 

راهنمايي كرد تا پيداش كنم.جلوتر كه رفتم ،پرستار با كف دست به بين كتفاش ضربه

 

ميزد تا بتونه راحت تر نفس بكشه.بغض كرده بودم ولي براي  اينكه متوجه ناراحتيم

 

نشه ،جلو رفتم دستاشو تو دستام گرفتم و گفتم:(( سلام عمو...))سرشو بالا گرفت و با

 

اون نگاه مهربون هميشگيش گفت:((سلام مهدي جان...))ديگه نتونست ادامه

 

بده.پرستار آروم آروم خوابوندش.سردي دستام رو حس كرده بود(( چقدر خنكي.))از

 

شدت تب داشت مثل يه شمع ذوب مي شد.براي همين بود كه سردي دستام يه كمي

 

آرومش ميكرد.

 

ميون آه و ناله هاي توي اتاق تنها صداي (خدايا  شكرت )اون بود كه منو آروم

 

ميكرد.خواستم ببوسمش كه ياد حرف پرستارش افتادم كه گفته بود:((ديده بوسي

 

ممنوع)).آه...كه چقدر دينا نامرده.....

 

خنده ي روي لباش با چشماي نيمه بازش به خواب منتهي شد و من هنوز دستاشو

 

محكم  تو دستام گرفته بودم .ديگه نتونستم طاقت بيارم و بغضم تركيد.آهسته آهسته

 

گريه ميكردم و به بدنش نگاه مي كردم.از اون چهره با نشاط و دوست داشتني غير از

 

يه لبخند روي لباي خشكيدش چيز ديگه اي باقي نمونده بود.از اون بدن چار شونه و

 

محكم غير از يه جسه ي لاغر و بي حس كه كبودي جاي سرنگ سرتا سرش رو پر

 

كرده بود چيز ديگه اي ديده نمي شد.آه ...كه چه زمونه عجيبي است.

 

بر سر اون بدني كه در مقابل شيميايي عراقي ها دوام آورده بود و مثل كوه استوار

 

ايستاده بود نميدونم اين شيمي درماني چي آورده بود كه ديگه قدرت راحت نفس

 

كشيدن هم نداشت!!!

 

زمونه ي نامرديست و حوادث از اون نامرد تر.

 

از خواب كه بيدار شد بهش سلام كردم ولي اون در جواب بهم گفت:(( برام دعا كن،

 

دعا كن تا زود تر راحت بشم وشما ها رو اينقدر به زحمت نندازم.)) ولي من براي

 

اينكه بغضم دوباره نتركه فقط نگاش كردم...فقط نگاه...

 

صداي مامور نگهباني:((آقا مگه بهتون عرض نكردم كه فقط 20 دقيقه؟!))

 

نمي دونستم چكار كنم.انگار كه چشمامو به چشماي مهربونش دوخته باشن،همون

 

طور كه نگاش ميكردم و عقب عقب ميرفتم ،براش دست تكون ميدادم و اونم بهم مي

 

گفت:((   خدا حافظ...خيلي عزيزي آقا مهدي...)).

 

از در اتاق كه بيرون اومدم نفهميدم كه چطوري خودم رو رسوندم به شهر ري و كنار

 

ضريح ولي ميدونم كه تمام راه رو فقط دعا ميكرم...فقط دعا...

 

با اينكه ميدونستم پيش خدا آبرويي ندارم. باز به امامزادش پناه بردم و از ايشون

 

خواستم كه واسته بشه و براي عموم دعا كنه...

 

30 روز بعد كه از دانشگاه برگشتم خونه،ديدم كه خونه خاليست و اين بار

 

صداي پيام گير تلفن:((الو مهدي...مهدي...خودتو زود برسون به بيمارستان كه عمو....عمو براي هميشه رفت.))

 

امروز تنها با عكس تو، توي يه كلاس خالي، تو دانشگاه درد و دل ميكنم، شك ندارم كه صدامو مي شنوي. پس حالا تو برام دعا كن.

                                                                                         

                                                           " شادي روح همه خوباي مسافر صلوات"

+ نوشته شده در 7:1 AM نویسنده مهدی |


 

                 

 

توی اون شلوغی..توی اون گرمای عجیب ...توی اون صحرای بی آب و

 

علف..میون اون همه عرب مرد و نامرد !درست زمانیکه دستش,با دست یه

 

مهربون بالا رفته بود , صدای شادی فرشته ها گوش عالم رو کر کرده بود...

 

و حالا..........

 

توی این شلوغی...توی این زمونه ی غریب و پر سرو صدا...توی این میدون 

 

 مردی ونا مردی, اگه یه خورده بادقت گوش کنی...درست میون تموم آهنگ

 

های پاپ و موزیک های کلاسیک و تکنو هایی که گوش میدی یا نمیدی...

 

هنوز بازتاب صدایی رو میتونی بشنوی که میگه:

 

                      "من کنت مولی وهذا علی مولی"

 

پس تا دیر نشده و زمان باقیه, برو جلو و بیعت کن!

 

+ نوشته شده در 2:5 AM نویسنده مهدی |