تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


 

                                                       

                                                         

به نام خدا

 

سلام                                                

 

سلام به رفيق شفيقم...

 

اميدوارم اوضاع بر وفق مراد باشد...

 

گرد غم روزگار بر دلت ننشسته باشد...

 

كه اگر احوالات خاصه ي من خواسته باشي،

 

- شكر ...خدا را شكر...

 

روزگار براي من هم ميگذرد.

 

كه اگر نمي گذشت سخت بود...

 

رفيق...

 

حالم از وعده پيش كه جويا شده بودي بهتر است...

 

شوق آمدني دارم لبريز...

 

خنده اي به لب...

 

اشكي به چشم...آمده....

 

شوق ديدار با نواي بلند صدايم ميزند

 

منتظر آمدني هستم ماندني براي هميشه..

 

كه بيايم و بمانم....

 

بيايم و بمانم...بوي شمعداني بگيرم...

 

......بوي نان داغ.....

 

......بوي ماست چكيده.....

 

بوي بادام نو رسيده....

 

بوي تو....بوي گل بانو...بوي عشق را...

 

كه در اين ديار غريب پر هياهو....حتي سايه اي از اين همه زيبايي

 

نيست!

 

انگار برايت از همسايه ام تعريف كرده بودم...

 

آدم بدي نبود...در قفس ميپريد و راضي بود...بوي سبزه نمي داد ولي

 

آدم بود...

 

آدم اين همه هياهو و تنهايي نبود...

 

آدم اين همه ديوار بي پنجره نبود...آدم اين همه نگاه پر

 

 معما نبود...حيف بود...

 

پزشك قانوني گفت:سلامش بي جواب مانده...

 

-دلش طاقت اين همه بي كسي نداشته...

 

بغض راه نفسش رو بسته و راحتش كرد...

                                                     

  از اين فقره چيزي به بي بي نگو...

 

روزگارش سخت مي شود...در خودش مي ريزد...

 

خدا رحمتش كند..انگار همين ديروز بود...

 

به من مي گفت:" تاوقتي اينجا هيچكس انتظار كسي رو نميكشه !

 

تا وقتي دلي براي كسي پر نمي كشه !

 

تا وقتي عشقاشون بوي گند زنبور صفتي ميده....

 

تا وقتي هواي شهرشون گس و باهم بودنشون تكراريه...

 

تاوقتي 365  روزشون خاكستريه...

 

مردنم براي خودش راه حليه !!

 

-بگذريم...

 

با نامه هاي فقره ي پيش كلي شادم كردي

 

همين كه گفته بودي همه چيز روبه راهه...نم بارون به زمين رسيده و

 

ناز گل تموم شده و شكوفه زده..

 

يا اينكه حرص منو در آورده بودي و گفته بودي:" بوي شبدرم بلند شده

 

و ...وقط پنيرك داره مي گذره !

 

از همه مهمتر بابام هم سرحاله...

 

دلمو قرص كردي...

 

دلمو قرص كردي كه اينجا هيچ چيز براي دل قرصي نيست !!!

 

اينجا هيچكس تومرامش تكيه شدن نيست !اينجا...ديگه گل...

 

فقط ...شهره به بيوفا بودن نيست!

 

اينجا فقط حيرونه كلاغه نيست كه هيچوقت به خونش نميرسه...

 

اينجا...زمستونا برف نميآد و هيچكس ككش نميگزه...

 

اينجا دعا ها مونده تو گل و بارون نمش به زمين نميرسه!!!

 

.

.

.

 

باعث بيخوابي شدم...رفيقت رو ببخش..

 

راستي از آقا مراد چه خبر؟!

 

پير مرد هنوز سرحاله..؟

 

هنوز دم غروبا بساط لبو فروشي رو  كنار در مسجد داره ؟

 

چه خبر از پسرش ؟هنوز مفقودالاثره؟

 

چه خبر از عروسش؟....   هنوز چشمش به دره؟

 

بهشون بگو فلاني سلام رسوند و گفت :دلش لك زده يه دل سير لبو

 

بخوره و هيچكس با چشماش تغيرش نكنه !!

 

شايد باورت نشه...تو شباي زمستون خشك اين شهر ...

 

دلمو ميبردم پاي خاطراتم و پاي بساط لبو فروشي اين پير مرد...

 

يادگذشته ها ميكنم و افسوس ميخورم ،ياد كارواني مي افتم ...كه

 

پيشرفت بر دوشش گذاشته  !

 

گفتم "پيشرفت"

 

روزگار عجيبيه  !تازگيا  ...بعضي از ضعيفه هاشون ...چادر چارقونا

 

رابرداشتن...!

 

سرخاب سفيداب ماليدن و.... سراشون رو بالا ميگيرن و...رخ تو رخ

 

نامحرم ميندازن و...

 

بي خيال همه احساس ميشن !!!

 

رفيق شهر بي قلندر،بهتر از اينم نميشه...

 

 

ايجا يا قلندراشون مردن...يا انقدر وضعشون خوب شده كه ...

 

يه سوراخ موش بخرن...برن توش...ساكت باشن...بي خيال

 

معرفت...غيرت و...عشق بشن!

 

آه عشق...

 

اينجا عشق نظم زندگي رو بهم ميزنه...

 

نگاه ها بازي هاي بچگانه است...

 

بوسه ها تب هاي داغ و زودگذر است..

 

به اميد ديدارها...ديدارش تا قيامت است.!!!

 

راستي يادي از نظامي بكنم...

 

اگر الان بود...بي فرهادي ديوانه اش مي كرد !

 

حيرانم در مصرع ابياتش چگونه بجاي تيشه از بلدوزر استفاده

 

مي كرد ؟!

 

از زمين صاف برهوت مي خواست چه بسازد؟!

 

نفسم تنگ امده و طاقت نوشتنم تمام...

 

از وضع و حالت با خبرم كن...

 

هر شب چراغ اتاق مرا روشن كن...

 

مثل هميشه...شمعداني ام يادت نرود...

 

امامزاده كه ميروي بجاي من هم دعا كن...

 

ملالي نيست جز دوري...آرزويي نيست جز ديدار...

 

سلام مرا به بي بي و گل بانو برسان...

 

                       به اميد ديدار.

 

                                          

 

با تشكر از دوست عزيز نويسنده وشاعرم  " آقاي مسعود غفاري"

 

 

+ نوشته شده در 11:57 PM نویسنده مهدی |