تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


 

 

 

 مثل هر شب همه جا تاریک بود و ساکت وتنها صدایی که به گوشم میرسید از سمت

 

 غریبه ای بود که  تو دشت اونطرف رود داشت نجوا می کرد.

 

با من خیلی فاصله داشت ولی تو نور ضعیف ماه ,دستای رو به آسمون و نگاه دوخته شده به

 

سمت ستاره هاش رو  می شد درک کرد.

 

از همون شب اول,یعنی یک هفته پیش, که دیدمش بهش حسودیم شد. به خودش , به راز و

 

نیازش تو دل شب ,به زجه زدن هاش که مثل صدای ترق تروق بود  و هی قطع و وصل می

 

شد,به دستایی که پر از التماس بود و انگار به آسمون سجده کرده بود,به ساعت ها سر پا 

 

 ایستادن در حالت گدایی و...

 

شب آخری بود که مهمون عزیز بودم و فرداش باید بر می گشتم, پس تصمیم خودم رو

 

گرفتم.میرم دیدنش و باهاش حرف میزنم تا شاید یه چیزی ازش یاد بگیرم.

 

خیلی صبر کردم تا کارش تموم بشه و بعد برسم خدمتش ولی انگار تمومی نداشت...

 

دل رو زدم به دریا و رفتم جلو.حتما باید آدم نحیفی باشه با این جسته ای که داره.بازم جلوتر

 

رفتم.چشمام  به دستاش افتاد.خشکم زد.باور کردنش برام محال بود...

 

من  بودم و صحرا و  یه باد سرد ومترسک مش حسن ویه عالمه آهن پاره.

 

                          

 

 

+ نوشته شده در 11:47 AM نویسنده مهدی |