تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


 

                         

می خندد...

 

کوچه شلوغ شده ,اسفند دود آورده اند.

 

می خندد...

 

گوسفند ذبح  می کنند..چرخانده می شود روی دست ها !

 

می خندد...

 

خیابان پر می شود از ماشینهایی که صف کشیده اند پشت سرهم.!

 

هیچ ماشینی بوق نمیزند.!!

 

می خندد...

 

به گریه ی پدرش ,به اشک های مادرش ,به نماز بی وضو می خندد!

 

می خندد ...

 

به خودش !  نه! به جنازه ی خودش.!!

 

آسمان آبیست.

 

 چه زیباست آخرین لبخند قبر به آسمان.!

 

همه جا تاریک است.

 

بغض میکند...!

 

دو ملک می آیند.

 

می گرید ! 

 

+ نوشته شده در 3:59 PM نویسنده مهدی |