تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


 

 

زانو هاش رو بغل کرده  بود تا هم  تکیه گاهی شده باشه برای سر

 

سنگینش که داشت منفجر می شد و هم  راهی برای غمگینتر شدنش...!

 

 

ساعت ها بود که کنار جاده با چشمای تر تو همین حالت نشسته بود و

 

زیر لب چیزی رو زمزمه میکرد....

 

 چشماشو بسته بود وداشت برای صدمین بار صحنه های روز قبل رو

 

تو ذهنش مرور می کرد...

 

اتوبان قم تهران بود و رقص عقزبه ای روی عدد160و خنده های چند

 

تا جون مست   و اس ام اس هایی که رد و بدل میشد و دود سیگاری که

 

از تو حلقشون پا به فرار میزاشت و خودشو از پنجره به بی رون پرت

 

می کرد و محو می شد و باز دود سیگار بود و رقص عقربه ای روی

 

عدد 170  و..

 

چشما شو باز کرد ولی اشکی که تو پلکاش گیر کرده بود نمای اتوبان

 

رو مثل یه دریای خروشان براش به تصویر میکشید...

 

ترسید و  دوباره چشماشو بست...

 

ترمزی شوم . صدای جیغ یه چوپان  بود و فریاد های خشکیده تو

 

گلوی چندتا جون و همهمه  و تشویق به فرار رفقای نامرد و صدای

 

تیکاف یه 206 زرشکی و نگاه های وحشت زده ای که از شیشیه عقب

 

ماشین به جنازه ای وسط اتوبان خیره شده بودن!!!!

 

زانو هاش رو رها کرد تا هم جراتی  بشه برای ایستادن و هم آغازی

 

برای پایانش...

 

اتوبان قم تهرانه و صد ها مسافر غمزده که به جنازه  پسر, تکه تکه ای 

 

  چشم دوختن تا شاید کمکی بخواهد ....

 

و لی او همسفر چوپان شده است...

 

  

+ نوشته شده در 11:41 AM نویسنده مهدی |