تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


  وامروز یک قطعه از دوست خوبم مسعود خان (استاد دانشگاه و دانشجو... )

 

                 

 

 سلام

 

از احوالم پرسیدی , بد نیست...

 

راستش را بخواهی زیاد هم خوب نیست

 

ملالی نیست جز یک قطره آب خوش و نفسی که برود و بیاید

 

و البته نمازی که پر از احساس باشد

 

و البته گاه گاهی اشک چشمی که هر از گاهی دلم راشستشو

 

دهد.

 

این از این...

 

از کارم پرسیدی...

 

گفتم

 

قبل ها گل فروش بودم

 

اما شغلم را عوض کردم

 

سالهاست در کوچه پش کوچه های این شهر دوره گردی

 

می کنم – آلو ترش می فروشم

 

از دوستانم پرسیدی...

 

میگویم: لطف دارند

 

دور و نزدیک جویای احوالم هستند

 

دور و نزدیک جویای احوالشان هستم

 

از روزگار پرسیدی....

 

چه بگویم...با کی , سر سازگاری داشت و با کی دوستی کرد

 

که با من بکند.!

 

اما من می جنگم و پیش می روم تا حقّم را بگیرم...     

 

شکر ,خدایا شکر

 

از درس پرسیدی آن هم می گویم...

 

ای...یه چهار , پنج مدرکی جمع کردم

 

هم برای در کوزه .هم برای دیوار اطاق خاطراتم

 

از وضع مالیم پرسیدی...

 

چرا دروغ...عالیست

 

نون و بوقلمونی هست , می خوریم

 

اما میترسم..میترسم بوقلمون, بوقلمون صفتم کند

 

از خدا پرسیدی....

 

چه بگویم؟

 

لطفش همیشه هست.هوایمان را دارد.اگر نباشد که ول معطل.

 

از گذشته پرسیدی ....

 

می گویم:

 

دلم برای کوچه های قدیم پر میکشد...برای بوی خوش کاهگل و

 

پیر مردی که میگفت "چاقو تیز می کنیم"

 

راستی ,صداقت ,همسایه دیوار به دیوارمان بود.

 

زندگی دل به دریا زدنی وحشتناک نبود.!

 

دلم برای همه شان تنگ شده.

 

از عشق پرسیدی و دل بستن..

 

چه بگویم...

 

باب میل ندیدم

 

هر که دیدم خسته کننده بود

 

مهمان چند روزی اند

 

روحم را آزار می دهند

 

شیطان نیستند . بانمک نیستند.

 

خنده های ملیحی دارند    اما ذهن های خالی   اکثرا

 

عروسکند  

 

  اما دست این وآن

 

عجله ندارم پیدایش می کنم شاید بر عکس.

 

راستی سوالی دارم؟ از کسی پرسیدی که هنوز زنده ام؟ یا اگر

 

زنده ام همان آدم سابقم؟ بنویس و سوال کن

 

تا شاید به خود آیم.

 

  خواهشن از نو بنویس...از نو....

 

+ نوشته شده در 11:22 PM نویسنده مهدی |