تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


صد ...دویست...سیصد...

هزار ...دوهزار...سه هزار...

 

آری . سالهاست که از نخستین روز آفرینش گذشته است و شاید امروز

 

آخرین روز آن باشد.

 

نگاهت را از زمینیان بدزد و پرواز فرشته های آسمانی را به نظاره

 

بنشین!شاید در آخرین روز جهان دستی  برای نجات به تو هدیه شود.

 

و باز پرواز و باز آبی را تجربه کنی و با برق چشمان فرشتگان مست

 

گردی. 

پس چشمانت را بشوی و...

+ نوشته شده در 10:45 PM نویسنده مهدی |


 

                      صحنه تاریک است..

 

صدای پچ پچ تماشا چی ها به گوش میرسه !یکی میگه اگر هفته گذشته یک ساعت دیرتر

 

رسیده بودم بلیط گیرم

 

نمی آمد.یکی دیگه تو دستش یه تیکه کاغذ و یک قلم نگه داشته و انگار منتظره تا

 

چیزی بنویسه !خیلی ها موبایل هاشون رو زوم کردن به صحنه نمایش و منتظر اند که

 

پرده کنار بره و از اولین کسانی باشند که لحظه رو ثبت می کنند. یکی از جاش بلند شده

 

و انگشتش رو جلوی بینیش به علامت سکوت نگه داشته و می گه هیس خواهشن

 

ساکت..!داره شروع می شه...

 

گروه های فیلم برداری از شبکه های مختلف اومدند تا برنامه رو بطور زنده برای آدم

 

هایی که تو خونه منتظراند,پخش کنند.

 

سکوتی زیبا سالن را فرا گرفته ...

 

نور آبی لاجوردی زیبایی  تو سالن داره فریاد میزنه !کم کم پایه های یک میز پوسیده به

 

چشم می خورن.

 

یک میز_یک فانوس خاموش روی آن_یک جمله هک شده برتابلوی آویزان به سن:

 

"pity the nation is full of  beliefs and empty of religion"

 

و صدای گریه تماشاچیان ,که موزیک متن را کامل می کنه...

 

صحنه تاریک است..

 

 

+ نوشته شده در 1:28 AM نویسنده مهدی |


رد  پای یار کجاست؟

  

+ نوشته شده در 0:35 AM نویسنده مهدی |


                  

 

 ترق,تروق....ترق, تروق...

 

و بعد صدایی دوست داشتنی که باعث شادی  صدها نفر شد  (سووووووووووت)

 

تو دست یکی یه ساک نقلی بود  وتو دست یکی دیگه ساکی به بزرگی کوله ی بابا نوإل.

 

یکی داشت دنبال واگنش میگشت و یکی دیگه دنبال بلیطش . یه بچه دنبال باباش میدوید

 

و یه بابا دنبال خانومش..

 

به هر سختی بود همه سوار شدن و باز سوووووووت

 

ترق,تروق....ترق, تروق...

 

به کوپه ی بچّه ها  که سرک می کشیدی فقط و فقط خوردنی بود , کشتی کج  ,آب بازی

 

و باز خوردنی و بس ...خدا می دونه که این وروجک ها این همه آجیل رو از کجا 

 

کش رفته بودن ؟!

 

به کوپه پیرمردها که سر میزدی مفاتیح بود و قرآن و کتاب دعا و...بس خدا میدونه این

 

همه رو از کدوم مسجد کش رفته بودن؟(با ارز پوزش به خاطر تهمت بی مورد.)

 

ترق,تروق....ترق, تروق...

 

ساعت 2 نیمه شبه و دیگه صدای هیچ جنبنده ای درنمی آد ,چه برسه به این هیولاهای

 

آدم نما...!انگار که خاک گورستان ریختن روی سر قطار !!

 

ترق,تروق....ترق, تروق...

 

بعد  نماز صبح , وقتی که در قطار داشت بسته میشد چشم های پف کرده ی بعضی ها

 

که تازه از خواب بیدار شده بودن و بجای در خروج دنبال نماز خونه تو قطار میگشتن

 

و آخرش هم بی وضو نماز رو تو واگن در حال حرکت می خوندن واقعا خنده دار

 

بود...

 

 

ترق,تروق....ترق, تروق...

 

هنوز خورشید طلوع نکرده بید که صدای تخمه شکستن بعضی ها اونم در حالی که تو

 

راهروی قطارنشستن و یه چشمشون بازه و یکی دیگه بسته و با سماجت تمام دل از

 

تخمه بعدی نمیکنن همه رو شاکی کرد بود ... یکی با ام پی تری پلیرش داشت مداحی

 

گوش میداد و یکی دیگه موسیقی پاپ و ...

 

یکی با دوربین دیجیتالیش از قیافه های خواب آلود بچّه ها و پا های بی جوراب و

 

موهای شونه نگرفته و... عکس می گرفت و یکی  دیگه به همه قول می داد که فیلم 

 

شکنجه ی کوپه ی 9 به کارگردانی خودش و اجرای بچه های " قره قنزج " رو بعد

 

سفر برای همه رایت می کنه به امید اینکه  به شهرتش افزوده خواهد

 

شد...!

 

ترق,تروق....ترق, تروق...

 

تقریبا دیگه داشتیم میرسیدیم که انگار  معجزه ای رخ داده باشه ,همه ساکت شدن.(مثل

 

اینکه  گربه زبون همه رو لیس زده باشه)ولی نه!راستی راستی همه سکوت کرده بودن

 

و از گربه هم خبری نبود...!!!

 

کمی بعد همه دستاشون  رو به صورتشون چسبونده بودن تا بتونن از پشت شیشه یه

 

گنبد طلایی زیبا  روبهتر پیدا کنن و عرض ادبی داشته باشن  به یه یار مهربون .

 

*  اسلام علیک یا  علی ابن موسی الرضا *

 

 

 (( ناگهان  چه زود دیر می شود , تا سلام می دهی وقت خداحافظی است!  ))

                            

+ نوشته شده در 3:3 PM نویسنده مهدی |