تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


    

 

همیشه می دونسته  که باید  تو عالمی  زندگی کنه که فقط خودش

 

و خودش و فقط خودش  می تونه درکش کنه و بس...!

 

تو جهانی که غیر از تاریکی و یه عالمه صداهای آشنا و نا آشنا

 

از چیز دیگه ای خبری نیست ! همیشه می دونسته که یه روز

 

باید برسه که این دنیا نا آشنا رو به عالم بشناسونه .

 

ولی...

 

همیشه میدونسته که یه روز باید عاشق بشه ولی عاشق کی و چه وقت 

 

براش نامفهوم بوده ...

 

ولی حالا که...

 

.همیشه امید داشته میون یه دنیا گوشه و کنایه و ترحم بالاخره یه صدای

 

آشنا بهش بگه "دوست دارم"!

 

ولی حالا که وقت ..

 

همیشه به داشتن  یه همسفر رویایی برای رسیدن به آخر دنیا ایمان داشته

 

و داره .

 

ولی حالا که وقت آغاز ...

 

همیشه رویای پرواز به عالم رنگارنگ بقیه آدم ها با بال پرواز 

 

همسفری مهربون براش  بهترین رویا بوده .

 

ولی حالا که وقت آغاز سفر رسیده  تازه فهمیده که هیچ چیزی  درمورد

 

هیچ چیز و هیچ کس نمیدونه ..

 

دنیا براش از همیشه سیاه تر شد  وقتی که

 

      نامه احضاریه طلاق  داشت مثل قطره  اشک گوشه    

 

چشمش می لرزید...

 

 

 

+ نوشته شده در 1:54 PM نویسنده مهدی |