تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


با احساس  بی حسّی عجیبی که از نوک انگشتان پاهاش شروع و به انتهای  تک تک موهای

 

سرش ختم شده بود,بیدار شد ه بود وحس غریبی داشت!احساس می کرد که برای همیشه از

 

خواب بیدار شده...

 

با دستای پینه بستش چشماشو می ماله ,خمیازه ای می کشه وبعد کور مال کورمال دنبال

 

عینکش که همون دور و برا باید باشه می گرده, ولی چیزی پیدا نمیکنه!

 

احساس شادابی و بیوزنی سراسر تنش رو فرا گرفته.براش عجیبه که چرا دیگه سرش گیج

 

نمیره ,فشار خونش بالا نیست و نفس تنگی نداره و...

 

در اتاقش رو که باز می کنه و بیرون می آد کسی رو پیدا نمیکنه!شروع میکنه به گشتن 

 

تک تک اتاق ها ,ولی نه !!!غیر از یک سکوت مرموز دیگه خبری از کسی یا چیزی نیست!

 

تازه یادش می افته که نباید هم کسی رو پیدا کنه...!پس میره تو آشپزخونه  تا قرص

 

هاییرو که باید میخورده و نخورده پیدا کنه

 

امان از این فراموشی و کم حواسی ...اونا رو هم پیدا نمی کنه...

 

آلبوم عکس های بچه هاشو, تو ذهنش یکی یکی ورق میزنه,از عکس های قدیمی

 

کنار ضریح امام رضا (ع) بگیر تاعکس دو جوان خوشتیپ کنار رودخانه راین

 

و...یهو چشماشو رو هم فشار میده و فکر می کنه

 

 تا آخرین نامه ی پسرش رو که عمو صفر براش می خوند به یادش بیاد...

 

"پدر جان سلام.

 

 قبل از هر صحبتی از عمو صفر که دوباره زحمت خوندن نامه رو برات میکشه تشکر می کنم.

 

حال مان خوب است و غمی نیست جز دوری از شما و دوری از اقوام...."

 

دیگه نمی تونه طاقت بیاره و بعد از یه نیم نگاهی به عکس عزیز که به دیوار اطاق

 

آویزونه ,بر میگرده به طرف اطاق خواب خودش.درو که باز می کنه متوجه می شه که

 

یکی سر جاش خوابیده !! نفس عمیقی می کشه و جلوتر می ره و پتو رو کنار می زنه!از

 

تعجب با حالت شگفت زده ای به عقب بر می گرده. دستاشو  جلوی چشماش گرفته تا یک

 

بار دیگه  اون تصویر باور نکردنی براش تکرار نشه!صدای جیغی تو گلوش گیر کرده و

 

داره خفش میکنه!

 

براش باور کردنی نبود   ,ازترس میخواست جون بده .انگار که روح دیده بود....

 

ولی نه !!!  اون خودش روح بود و جنازه ی بی جون خودش رو دیده بود.....

 

+ نوشته شده در 2:47 PM نویسنده مهدی |


 

 

در صبح واقعه آسمانیان چشم به راه...

 

در عصرفاجعه زمینیان یتیم !!!

 

و فریاد جوانه ی عشقی : ((اینجا کربلاست...))

 

+ نوشته شده در 2:28 AM نویسنده مهدی |