تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


نظر بدهيد...دعوتنامه(جی میل )هدیه بگیرید 

+ نوشته شده در 3:6 PM نویسنده مهدی |


نقاب شب

 

"شب نقابي از ابرهاي سياه  وحشتناك بر صورت زده و در حالي كه رعد هاي

 

سرشار از هراس صورتش را زخمي مي كنند ،اشك خون است، كه به شكل بارون

 

سرازير مي شود، سكوتي مرموز تمام عالم را فراگرفته... "

 

 همه  در خواب فرورفته اند. صدايي در گوشش نجوا ميكند ،ولي بي توجه به

 

صداي دلنواز ،تنها غلتي ميخورد و پتو را به سرش ميكشد و ادامه ي همان

 

خواب هميشگي...

 

 

"دستي به صورتش مي كشد وبعد در مقابل چشمانش انگشتاني شناور در خون شروع

 

به رقصيدن ميكنن...(همون رقص مرگ هميشگي كه هر وقت به اينجاي خواب مي

 

رسيد با يه جيغ به اون خواب خاتمه ميداد و خودش رو از دست كابوس رها مي كرد،

 

ولي اين بار...)

 

يه سوار، يه اسب،يه نور،يه آشنا سكوت را در هم مي شكند و بعد ناپديد ميشود.!

 

با اشتياقي كه تو وجودش بود و اين رو از برق  زيباي چشماش مي شد حدس زد

 

شروع به دويدن كرد . نمي دونست كه بايد كدوم طرف برود يا به كدوم جاده پناه

 

ببرد! آواره شده بود، تا اينكه شيه هاي اسبي اون رو راهنمايي كرد پس به سمت قبله

 

دلش تغيير جهت داد.دست به دامن چيندار افكارش گرفته تا مبادا با گرد و غبار هاي

 

سستي آلوده شود و زيبايي خودش رو از دست بدهد ،ولي نيلوفرهاي دنيوي سرتاسر

 

وجودش را فراگرفته بودن از شدت ناتواني زجه ميزد وبا التماس دعا ميكرد و اشك

 

ميريخت ولي اين بار خودش بود و خودش ...ديگه داشت نا اميد مي شد كه نوري

 

زيبا، نيلوفرها رو شرمنده كرد . بدون اينكه لحظه اي رو از دست بدهد  باز شروع

 

كرد به دويدن...ولي اين بار دنبال چشمه مي گشت ،چشمه اي كه بتواند به كمك  آب  

 

صداقتش با  سختي كمتري راه دلخواه خودش رو ادامه بدهد...

 

درياي خستگي  در چهره اش به خروش در آمده بود . در حالي كه سينه خيز خود را

 

به چشمه نزديك مي كرد ،دعا ميكرد،فقط و فقط دعا... !(ولي هرچه گوش كردم

 

متوجه دعايش نشدم!) خنكي دستاش باعث آرامش سر تاسر وجودش مي شد و انعكاس

 

نور خورشيد از توي دستاش، روحش را نوازش  مي كرد.

 

زانو زده بود و به افق نگاه مي كرد .به جايي كه غريبه نا پديد شده بود.

 

بلند شد، فرياد بلندي كشيد و چندي بعد بازتاب صداي "يا علي" سخره هاي روبه رو

 

،عالم را فرا گرفت...

 

يه سوار ،يه اسب ،يه نور،يه آشنا  اونو به طرف خود فرا مي خواند و او اين بار  با

 

چشماي بسته در حالي كه صورتش را ميان دستانش پنهان كرده بود (مثل آدمايي كه

 

از ديدن كسي شرم دارند )مي دويد...فقط و فقط ميدويد.

 

كمي بعد ديگه از بارون خون خبري نبود و انگار نه انگار كه ابري در آسمون بوده و

 

جاي رعد و برق هاي هولناك ، رنگين كمون زيبايي خود نمايي ميكرد و اين بار :

 

دو سوار، دو اسب، دو نور، دوآشنا سكوت را بر هم زدند وتنها صداي باقي مونده پس

 

از رفتن اون دو نور، صداي هق هق من بود كه تنها تو بيابون  باقي مونده بود و

 

بس..."

 

صداي آشنايي در گوشش نجوا ميكرد و اين بار با تبسمي زيبا بلند شد ، وضو

 

گرفت و رفت سراغ جانماز مادر جون...

+ نوشته شده در 7:43 AM نویسنده مهدی |


سلام به همه عزیزان

+ نوشته شده در 2:50 PM نویسنده مهدی |