تبليغاتX
((مهدی گمشده...))

((مهدی گمشده...))
دست نوشته های یه گمشده در زمان.


هميشه دوست داشتم كه دوستام اينا باشن:

يه شمع دلسوز كه برام لحظه لحظه عمرش  رو فدا كنه.سكوت،كه هميشه با يه كادو پيشم بياد و بهترين كادوش برام "زمان"باشه،زماني براي تفكّر.تاريكي،كه  وقتي با شمع به ديدنم مي آد ،مثل يه دوست خوب تو گوشه هاي اتاق بشينه ،به من نگاه كنه و به درد و دلام گوش بده.عشق ،كه هيچ وقت درست دركش نكردم و هميشه در حسرت فهميدن يه حرفش باقي موندم .اميد ،كه هميشه چراغ هدف رو تو دلم روشن نگه داره و بهم اجازه بده تا بتونم آينده رو آبي ببينم.

آخه عشق همرنگ آسمونهاست .

+ نوشته شده در 9:22 PM نویسنده مهدی |


تيك تاك، تيك تاك

خيلي دوست دارم كه صداي تيك تاك ساعت عمرم مثل يه گوشواره به گوش كاراي زندگيم آويزون بشه و باعث زيبا شدن چهره كارام بشه و با تابيدن نور صداقت به اون حداقل يه نفر متوجه بازتاب نورش بشه و حواسش به تيك تاك هاي ساعت عمر خودش جم بشه.

 

تيك تاك، تيك تاك

خيلي دوست دارم كه صداي تيك تاك ساعت عمرم مثل يه دستگاه نوار مغزي باشه كه از لحظه لحظه هاي تپش افكارم بهم پرينت بده تا بتونم با ديدن اونا و مقايسش با پرينت افراد خوب تو عالم جايگاه خودم رو تو اين دنيا حدس بزنم و حد اقل سعي كنم تا جايگاه خودم رو از اين بدتر نكنم.

 

تيك تاك ،تيك تاك

هيچ دوست ندارم كه صداي تيك تاك  ساعت زندگيم تا قبل از تموم شدن باطريش حتي براي يه لحظه هم كه شده قطع بشه و منو بدون كمك تنها بزاره و غري‍‍‍‍‌‌‌ب.

 

((راستي تو صداي تيك تاك ساعت عمرتو ميشنوي يا....!!؟؟))

+ نوشته شده در 9:17 PM نویسنده مهدی |


(( پنجره روشن صداقت ))

رفته بودم كه برات بخرمش.از صبح زودكه ازخونه زده بودم بيرون تاآخراي

شب که با يه معجزه تونستم برات پيداش كنم هي از اين خيابون خيال به اون خيابون خيال ،از اين كوچه اميد به اون كوچه اميد ،از اين مغازه معرفت به اون مغازه معرفت ،آواره بودم.آخه پيدا نميشد.انگار تا به حال كسي چنين چيزي نساخته.مگه من چي مي خواستم برات هديه بگيرم غير از يه پنجره روشن صداقت با يه قفل پايبندي؟

خيلي دنبالش گشتم تا اينكه آخرش تو مغازه  نجّاري مش حسن كه كنار خونمون بود و من از اون غافل بودم ،پيداش كردم.تازه من كه اونو پيدا نكردم اون منو پيدا كرد ! ديگه آخر شب بود و من نا اميد داشتم بر ميگشتم به اتاق غصه هام كه صداي مش حسن،مثل نوازش مادري كه بچه ها رو براي نماز بيدار ميكنه،منو از اون حالت بيرون كشيد و ازم پرسيد:((مگه به گلهاي اميدت آب توكل ندادي كه پژمرده شدند؟))

بعد از اينكه موضوع رو براش گفتم دستم و گرفت و برد توي مغازش و شروع كرد به ساختن سفارش من!ضمن كار برام اين طوري مي گفت: ((اگه با ارّه خوش بيني اضافه هاي بدبيني چوب عشق رو اره كني و كنار بريزي و با ميخ هاي حيا سستي هاي چهار چوب عشق رو محكم كني تا يه وقت با باد و توفان هاي هواي نفس نلرزه و فرو نريزه يه پنجره داري كه اگه بهش يه روغن جلاي محبت هم بزني ميشه پنجره صداقت و براي اينكه يه پنجره روشن و نوراني داشته باشي بايد اين پنجره رو جايي نصب كني كه هميشه رو به خورشيد توكّل خدا باز بشه.تازه اين پنجره نيازي به قفل نداره!فهميدي؟))

من كه از كار و گفته هاي مش حسن مات ومبهوت شده بودم بي اراده گفتم:((آره  آره فهميدم .))اون وقت بود كه پنجره رو گذاشت تو دستمو گفت:((يا علي...)) خواستم دست مزدشو بدم كه با اون صداي لرزون ولي استوارش  گفت :(( اين هم هديه من به مناسبت آشنايي شما.فقط ازت يه چيز مي خوام  اونم اين كه به من قول بدي هيچ وقت نذاري كسي به شيشه هاي صداقتش دست بزنه و روش لك بدبيني بندازه يا گرد و غبار بي مهري روي شيشه هاش بشينه،قول مي دي؟))

اون وقت بود كه با ديدن برق صفا و صميميت تو چشمانش گفتم:(( قول مي دم)) بعد يه گل لبخند بهم هديه داد و گفت:(( بسلامت...))

+ نوشته شده در 11:43 PM نویسنده مهدی |


عاشقان 

        به ریسمان تو

                       آسمانی شدند

                       و ناگهان رنگ عشق آبی شد.

+ نوشته شده در 9:33 PM نویسنده مهدی |


 از مجنون عامری پرسیدند: حق با علی است یا عمر ؟

                                                                   جواب داد حق با لیلی است!!!

+ نوشته شده در 8:2 PM نویسنده مهدی |


قبل از هر صحبتی

سلام  و

((سپاس خدای مهربان را به خاطر یاری بنده در افتتاح وبلاک  *مهدی گمشده*))

+ نوشته شده در 0:55 AM نویسنده مهدی |


Friday*   آرزوها*

 

از سفينه اي كه دور كره ي رنگارنگ آرزوها در حال چرخش و فرستادن

 

اطلاعات است به پايگاه هاي مهم ذهن خبر ميرسد كه نور خيره كننده اي از روي

 

زمين در حال نور افشاني آسمان است.

 

محل آن را جايي در كشور ((عشق))ميدانند وآنجا جايي نيست جز...!

 

كمي صبر كنيد خودتان خواهيد فهميد !از شدت اشتياق و پي بردن به راز آن نور

 

،فيلم ارسالي از سفينه را بطور معكوس نگاه مي كنيم  .

 

نور از پنجره هاي شفاف سفينه بيرون مي پرد و همزمان با سرعتي فوق العاده

 

،سفينه جزئي از تاريكي مطلق فضا ميشود .نور در دل خلا باشتاب به سوي زمين

 

ميدود وچشمان خيره اي را شاهديم كه منتظر برخورد نور به سفينه هستند.

 

چنان رازي در دل تصوير ارسالي از كرات وجود دارد كه گويا همه آنها دارند از

 

خوشحالي فرياد ميزنند.از خلا زمين گذشته ايم.نور،آسمان را روشن و زيبا كرده و

 

صدايي كه با اين نور همنوايي مي كند به كوش مي رسد.

 

به خاطر سرعت برگشت فيلم به طور واضح ،جمله گفته شده را درك نمي

 

كنيم .تنها كلمه اي كه از آن مي فهميم كربلاست!!!

 

ابري در آسمان وجود ندارد .همچنان پائين مي آئيم .پرندگان در حال نظاره جايي

 

شلوغ هستند.هياهويي عجيب تمام عالم را فرا گرفته .گويا شادي و سرور با غم و

 

شيون در حال مناظره اند.

 

متوجه تاريخ ثبت شده در زير فيلم ميشويم و تنها چيزي كه از آن درك ميكنيم كلمه

 

ي Friday است كه بطور منظم خاموش و روشن ميشود.

 

ديگر چيزي از تاريخ در صفحه باقي نمانده و تنها جيزي كه چشم ها به آن معطوف

 

شده اند خانه ي سبز( معشوق) است كه هزاران نفر در حال چرخش به طور

 

معكوس به دور آن مي باشند و اشك هايي ديده ميشوند كه از روي گونه هاي افراد

 

به سوي بالا ميآيند و به بغض ختم ميشوند.

 

كم كم به منبع نور نزديك ميشويم.تمام صفحه را نور فرا گرفته .كمي بعد بر صفحه

 

،اين تصاوير نقش مي بندند:چهره اي آشنا بر ديوار خانه ي دوست تكيه زده.نور به

 

كلمه ي حجت روي نگين انگشتر آن ختم مي شود ... .  

 

+ نوشته شده در 2:9 PM نویسنده مهدی |